آموزش دفاع شخصی ! آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت
آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 12 بهمن 1388

 

آخرین گفتگو با کاستاندا: دون خوان رفته است


 

ظاهرا این آخرین گفتگو با کاستانداست. اگر چه هنوز هیچ نشانه مشخصی از مرگ او وجود ندارد و بعضی طرفدارانش گمان میکنند او هنوز زنده است. کاستاندا مرد اول بازار کتاب ایران در اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد بود. یادم هست توی خوابگاه دانشگاه تهران چطور کتابهایش را دست به دست میگرداندیم و به واقع میبلعیدیم. البته بعد به تدریج از مد افتاد. جوانها میخواندندش اما نه مطبوعات روشنفکری (مثل آدینه و تکاپو و دنیای سخن) تحویلش میگرفتند و نه مطبوعات رسمی و دولتی. به نظر من جای آن داشت که بیشتر قدر ببیند و به ویژه ارزش ادبی کتابهایش بسیار در خور تامل است. واقعیت این است که هنوز دوستش دارم. این آخرین مصاحبه اش را تازه پیدا کرده ام و خواندنش را یه دوستان توصیه میکنم.

 

گفتگوی دانیل تروخیلو ریوس از مجله آرژانتینی و شیلیایی اتومیسمو با کارلوس کاستاندا که در فوریه 1997 انجام شده است .

 

س: آقای کاستاندا شما سال هاست که به طور ناشناس زندگی کرده اید . چه چیز باعث شد که این وضع را تغییر دهید و به طور علنی در باره تعلیماتی که شما و سه نفر همراهتان از ناوال دون خوان ماتیوس دریافت کرده اید به صحبت بپردازید ؟

 

ج: آنچه ما را وادار به انتشار افکار دون خوان می کند نیازی است که برای روشن کردن تعالیم او حس می شود و این وظیفه ای است که دیگر نمی توان آن را به تاخیر انداخت . من و سه شاگرد دیگر او به این نتیجه واحد رسیدیم که همه انسان ها از امکانات درونی لازم برای درک جهانی که دون خوان ماتیوس به ما نشان داد برخوردارند . ما در مورد اینکه کدام راه مناسب تر است با یکدیگر به بحث و گفتگو پرداختیم و دو راه در پیش رو داشتیم . اولین راه این بود که ناشناس باقی بمانیم ، ‌راهی که دون خوان پیشنهاد کرده بود . راه دیگر انتشار افکار دون خوان بود ؛ راهی بی نهایت خطرناک تر و دشوارتر . ما راه دوم را برگزیدیم زیرا به اعتقاد ما تنها راهی بود که در شان و مرتبه دون خوان قرار داشت .

 

 س: با توجه به آنچه که شما در مورد غیر قابل پیش بینی بودن اعمال جنگجو گفته اید و ما در حدود سه دهه شاهد آن بوده ایم ، ‌آیا ممکن است نظرتان را در مورد عمومی کردن افکار دون خوان عوض کنید و یا فقط برای مدت کوتاهی به این کار بپردازید ؟ اگر این طور است تا کی و چه موقع به این کار ادامه خواهید داد ؟

 

ج: ما به هیچ طریقی نمی توانیم یک ضابطه موقتی برقرار کنیم . ما بر اساس اصول دون خوان زندگی می کنیم و هرگز از آن منحرف نخواهیم شد . دون خوان ماتیوس مثال ترسناکی در این زمینه برای ما زده بود ؛‌ ترسناک از آن جهت که تقلید و پیروی از راه او سخت ترین کارهاست . دراین راه می بایست چون کوه سخت و استوار بود و در عین حال در برخورد با مسائل قابلیت انعطاف داشت . این طریقی بود که دون خوان در تمام عمر خود طبق آن زندگی کرد . در محدوده این اصول فرد می تواند واسطه ای بی عیب و نقص باشد . ما در این مسابقه کیهانی شطرنج ، بازیکن نیستیم ، ‌بلکه تنها مهره ای هستیم در صفحه شطرنج و تصمیم گیری با انرژی غیر شخصی و آگاهی است که ساحران آن را قصد یا روح می نامند .

 

 س: تا آنجا که توانسته ام تحقیق کنم ، ‌مردمشناسی رسمی و همچنین مدعیان دفاع از میراث فرهنگی آمریکای پیش از کلمب اعتبار آثار شما را زیر سوال برده اند . به عقیده آنها آثار شما تنها حاصل استعداد ادبی شماست که به طور غیر مترقبه ای استثنائی است و تا به امروز ادامه داشته است . همچنین گروه های دیگری هستند که شما را متهم به داشتن ملاک و معیاری دو گانه می کنند . به عنوان مثال روش زندگی شما و فعالیت هایتان مغایر با چیزهایی است که اکثریت از یک شمن توقع دارند . چگونه این شبهات را برطرف می کنید ؟

 

ج: طرز تفکر غربی ، ‌انسان را وادار به تکیه بر معلومات از پیش دانسته می کند . ما قضاوت هایمان را بر اساس بدیهیات قرار می دهیم ؛‌ به عنوان مثال واقعا چه چیزی مرسوم است و اصولا مردم شناسی رسمی چیست ؟ ‌آیا موضوعی است که در سالن های سخنرانی دانشگاه ها تدریس می شود ؟ رفتار یک شمن چگونه است ؟ گذاشتن پر بر روی سر و رقصیدن برای روح ؟ حدود 30 سال است که مردم مرا متهم به خلق یک ویژگی ادبی می کنند ، تنها به این دلیل که آنچه گفته ام مطابق با اصول بدیهی روانشناسی نیست . آنچه دون خوان به من عرضه کرد تنها در عمل کاربرد دارد و تحت چنین شرایطی ، پیش برداشت ها خیلی کم هستند یا اصلا وجود ندارند . من هرگز نمی توانم در مورد شمن گرایی به نتیجه گیری بپردازم . برای این کار فرد باید عضوی فعال در دنیای شمن ها باشد . یک جامعه شناس غربی به راحتی می تواند در مورد هر موضوعی که مربوط به جهان غرب باشد نتیجه گیری کند زیرا او عضوی از جهان غرب است ، ‌اما یک جامعه شناس که حداکثر دو سال صرف مطالعه فرهنگ های دیگر کرده است چگونه می تواند در مورد آن فرهنگ ها به نتایجی قابل اعتماد برسد ؟‌ اینکه فرد بتواند به عضویت فرهنگ دیگری در آید به یک عمر وقت نیاز دارد . بیش از سی سال است که بر روی سیستم شناخت شمن های مکزیک باستان فعالیت می کنم و صادقانه بگویم فکر نمی کنم که به چنان عضویتی دست یافته باشم که به من اجازه نتیجه گیری و یا حتی ارائه پیشنهاد بدهد . من بارها با افراد مختلف با تخصص های مختلف در این باره به بحث و گفتگو پرداخته ام و آنها همیشه حرف های مرا درک کرده و آنچه را که تایید کرده اند به فراموشی سپرده اند و بدون توجه به آنکه ممکن است در نتیجه گیری هایشان اشتباه کرده باشند به پیروی خود از اصول غربی آکادمیک ادامه می دهند . ظاهرا سیستم شناختی انسان غربی نفوذ ناپذیر است .

 

 س: چرا اجازه نمی دهید از شما عکس گرفته شود یا صدایتان ضبط شود و یا اطلاعاتی در مورد زندگی شخصی تان فاش شود ؟‌ آیا ممکن است به این دلیل باشد که اینها بر روی کارهای شما اثر می گذارند و اگر اینطور است ( این تاثیر )به چه صورت است ؟ آیا فکر نمی کنید شناختن شما برای جویندگان حقیقت به منزله تاییدی بر این نکته باشد که عملا می توان از روشی که شما ارائه داده اید پیروی کرد ؟

 

 ج: در ارتباط با عکس و تاریخچه شخصی من و سه مرید دیگر دون خوان طبق تعالیم او عمل می کنیم . برای شمنی چون دون خوان انگیزه اصلی اجتناب از دادن اطلاعات شخصی بسیار ساده است . کنار گذاشتن تاریخچه شخصی امری ضروری است . رهایی از من کاری بسیار سخت و طاقت فرساست . آنچه شمن هایی چون دون خوان دنبال آن هستند درجه ای از رهایی است که من شخصی اصلا در آن به حساب نمی آید . او عقیده داشت که نبود عکس و اطلاعات شخصی بر هر فردی که در این راه قدم می گذارد به طریقی مثبت و نیمه خود آگاه اثر می گذارد . ما به شدت به استفاده از عکس ،‌ ضبط صوت و اطلاعات مربوط به زندگی شخصی معتاد شده ایم و تمام این ها از اهمیت دادن به خود سرچشمه می گیرد . دون خوان می گفت بهتر است که هیچ چیز درمورد یک شمن ندانیم زیرا در این صورت به جای رویارویی با یک شخص با یک عقیده روبرو  می شویم که قابل حمایت کردن است و این درست عکس آن چیزی است که در دنیای روزمره اتفاق می افتد ؛ دنیایی که در آن تنها با مردمی روبرو می شویم که جز مشکلات بی شمار روانی ،‌ هیچ عقیده و نظری ندارند و تمامشان لبریز هستند از من ، من ، ‌من .

 

 س: پیروان شما چگونه می توانند تبلیغاتی را که اطرافیان شما در ارتباط با انتشار عقاید دون خوان به راه انداخته اند توجیه کنند ؟ رابطه واقعی شما با تشکیلات کلیرگرین و موسسه های دیگری مثل لوگان پروداکشن و تولتک آرتیست چیست ؟ ‌منظورم در باره یک ارتباط تبلیغاتی است .

 

ج: در این قسمت از کارم نیاز به شخصی داشتم تا با انتشار افکار دون خوان نماینده من باشد . کلیرگرین تشکیلاتی است که علاقه زیادی به کارهای ما دارد . همچنین لوگان پروداکشن و تولتک آرتیست . انتشار تعالیم دون خوان در دنیای پیشرفته امروز مستلزم استفاده از تبلیغات و رسانه های ارتباطی است که از عهده من به تنهایی خارج است . این شرکت ها آنچه را که من می خواهم منتشر می کنند ، چون اکثر شرکت ها مایلند تا به آنچه به آنان ارائه می شود تسلط داشته باشند و اگر به خاطر علاقه صادقانه کلیر گرین ، لوگان پروداکشن و تولتک آرتیست نبود ، افکار دون خوان تا به حال تبدیل به چیز دیگری شده بود .

 

س: عده زیادی از مردم برای کسب شهرت به طرق مختلف ، خود را به شما نسبت می دهند ، ‌نظرتان در باره کارهای ویکتور سانچز چیست ؟ او تعالیم شما را تایید و تفسیر کرده و از آن یک تئوری شخصی ساخته است . همچنین نظرتان در باره اظهارات کن ایگل که ادعا می کند دون خوان تنها به خاطر او بازگشته و او را مرید خود کرده است چیست ؟

 

ج: در واقع عده ای خود را شاگرد من یا دون خوان معرفی می کنند . افرادی که من هرگز آنها را ندیده ام و مطمئنم که دون خوان نیز آنها را ندیده است . دون خوان ماتیوس تنها به تداوم گروه شمن ها علاقمند بود . تنها چهار شاگرد او تا امروز باقی مانده اند . او شاگردان دیگری نیز داشت که با وی رفته اند . دون خوان علاقه ای به تعلیم معرفت خود نداشت و فقط برای تداوم گروهش آن را به شاگردان خود تعلیم داد و با توجه به این حقیقت که ما ، ‌یعنی چهار شاگرد او ، ‌نتوانستیم گروه او را تداوم بخشیم ،‌ مجبور به انتشار عقاید او شدیم . مفهوم تعلیم ،‌ قسمتی از سیستم شناختی جهان امروز است و در سیستم شناختی شمن ها وجود ندارد . تعلیم دادن برای آنان پوچ و بی معنی است و با انتقال معرفت برای تداوم گروه فرق می کند . این واقعیت که عده ای از نام من یا دون خوان استفاده می کنند تنها تدبیری ساده برای منفعت بدون سعی و تلاش است .

 

س: بیایید مفهوم لغت معنویت را حالتی از آگاهی در نظر بگیریم که در آن انسان کاملا قادر به کنترل نیروهای بالقوه خود باشد ؛‌ نیروهایی که یک حیوان ساده را از طریق تمرینات ذهنی ،‌اخلاقی و روحی به فراسوی خود ارتقا می دهد . آیا شما با این نظر موافقید ؟‌ آیا این تعریف با دنیای دون خوان تطابق دارد ؟

 

 ج: برای دون خوان که شمنی واقع گرا و بسیار دانا بود ،‌ معنویت خالی و پوچ است ؛ ‌بیانی بدون اساس و به اعتقاد اکثریت ،‌ بسیار زیبا زیرا با مفاهیم ادبی و شاعرانه پوشیده شده است اما هرگز فراتر از آن نمی رود . شمن هایی چون دون خوان اساسا اهل عمل هستند و تنها چیزی که برای آنان وجود دارد جهانی شکارچی است که در آن هوش یا آگاهی ،‌ محصول مبارزه میان مرگ و زندگی است . او خود را کاوشگر بی نهایت می دانست و می گفت برای اینکه بتوان مثل یک شمن در ناشناخته سیر کرد شخص نیاز به عمل گرایی نامحدود ،‌ هوشیاری بی حد و مرز و شجاعتی از فولاد دارد و با در نظر گرفتن تمام اینها او عقیده داشت که معنویت تنها یک توصیف است و با پیروی از الگوهای دنیای روزمره قابل دستیابی نیست .

 

س:‌شما همیشه تاکید کرده اید که فعالیت های ادبی شما و همچنین فلوریندا دانر و تایشا آبلار حاصل تعالیم دون خوان است ، ‌هدف شما از این فعالیت ها چیست ؟

 

 ج: دون خوان هدف نوشتن این آثار را چنین بیان کرده است که حتی اگر کسی نویسنده نباشد با این همه می تواند بنویسد و در اینجاست که نوشتن ،‌ از یک حرکت ادبی تبدیل به عملی شمن وار می شود و آنچه درمورد موضوع و پیشرفت یک کتاب تصمیم می گیرد مغز نویسنده نیست بلکه نیرویی است که شمن ها آن را زیر بنای جهان کائنات می دانند و به آن "‌قصد " می گویند . این "‌قصد " است که درباره محصول کار یک شمن تصمیم می گیرد ، ‌حالا آن کار هرچه می خواهد باشد ،‌ کاری ادبی یا هر کار دیگری . به اعتقاد دون خوان ،‌ پیروان شمن گرایی وظیفه دارند تا خود را سرشار از اطلاعات قابل دسترس کنند . کار شمن این است که کاملا از هر آنچه که ممکن است به موضوع مورد علاقه اش مربوط باشد مطلع و آگاه گردد . او می بایست تمام اطلاعات نامربوط را دور بریزد . دون خوان همیشه می گفت کسی که افکار و عقایدش از چنین دریای اطلاعاتی سر چشمه بگیرد دیگر شمن نیست بلکه خود "‌قصد " ‌و معبری بی عیب و نقص است . به نظر دون خوان نوشتن مبارزه ای شمن گرایانه است و نه کاری ادبی .

 

 س: اگر اجازه دهید باید بگویم کارهای ادبی شما مفاهیمی را ارائه می دهند که بسیار نزدیک به فلسفه تعالیم شرقی است و با آنچه بطور متعارف به عنوان فرهنگ بومی مکزیک شناخته شده است متفاوت است . شباهت ها و تفاوت های این و آن کدامند ؟

 

 ج: من در باره هیچ کدام مطلع نیستم . کار من گزارش پدیده شناسی دنیایی است که دون خوان به من نشان داد . از دیدگاه پدیده شناسی و به عنوان روشی فیلسوفانه ، ‌می توان اظهاراتی در باره پدیده تحت بررسی ابراز کرد ،‌ اما دنیای دون خوان ماتیوس چنان وسیع و اسرار آمیز و ضد و نقیض است که نمی توان آن را به صورت یک بعدی و خطی مورد بررسی قرار  داد ، ‌تنها کاری که می توان انجام داد توصیف آن است که به تنهایی ، ‌تلاشی تمام عیار است .

 

س: اگر تعالیم دون خوان را بخشی از علوم خفیه بدانیم نظرتان در مورد تعالیمی که در این طبقه قرار دارند چیست ؟ مثل فلسفه فراماسونری ، ‌هرمتیسیسم ،‌ روزیکروشنیسم ،‌ کابالا ،‌ تاروت و ستاره شناسی . آیا تاکنون ارتباطی با این فرقه ها و پیروان آنها داشته اید ؟

 

 ج: دوباره باید بگویم که من هیچگونه نظری در مورد قواعد ، ‌دیدگاه ها و موضوعات این طریقه ها ندارم . دون خوان ما را با مسئله کاوش در ناشناخته مواجه کرد و این مسئله تمام تلاش و انرژی ما را به خود مشغول کرده است .

 

 س: آیا در دانش امروزی معادلی برای مفاهیمی که در آثار شما عنوان شده است وجود دارد ؟ مفاهیمی مانند نقطه تجمع ،‌ رشته های نورانی سازنده جهان ، ‌دنیای موجودات غیر ارگانیک ، ‌قصد ، ‌کمین و شکار و رویابینی ؟‌ به عنوان مثال مردم بر این باورند که تخم مرغ درخشان همان هاله انسانی است .

 

 ج: تا آنجایی که می دانیم در دانش غربی معادلی برای هیچ کدام از تعالیم دون خوان وجود ندارد . یک بار زمانی که دون خوان هنوز اینجابود یکسال تمام را صرف پیدا کردن گوروها ،‌ مربیان و مردان خرد کردم تا به من تعریف یا اشاره ای مبهم از آنچه انجام می دهند ارائه دهند . می خواستم شباهتی میان جهان آنها و گفته های دون خوان پیدا کنم ؛ منابع پولی من بسیار محدود بود و فقط توانستم برای ملاقات با تنی چند از استادانی که میلیون ها پیرو داشتند بروم ولی متاسفانه موفق به یافتن هیچ شباهتی نشدم .

 

 س: اگر بطور اخص به آثار شما توجه کنیم ، خوانندگان با کارلوس کاستانداهای متفاوتی مواجه می شوند . ابتدا با یک دانشجوی بی تجربه غربی روبرو می شوند که دائما از نیروهای شگفت سرخپوست های پیری مثل دون خوان و دون خنارو گیج و متحیر است ( بطور عمده در تعلیمات دون خوان ، حقیقتی دیگر ،سفر به ایختلان و افسانه های قدرت  ) و سپس ( در دومین حلقه قدرت ، هدیه عقاب ، آتشی از درون ، قدرت سکوت و  هنر رویا بینی ) با شاگرد و سالکی خبره در شمن گرایی روبرو می شوند . اگر با این سنجش موافقید ، زمان و چگونگی تبدیل یکی به دیگری را به چه صورت در نظر می گیرید؟

 

 ج: من خودم را یک شمن و یا یک معلم و یا یک سالک پیشرفته شمن گرایی نمیدانم . همان طور که خود را یک دانشمند و  جامعه شناس غربی نمی دانم . آنچه تاکنون ارائه داده ام تماما توصیف پدیده ای است که دانش یک بعدی غرب قادر به تمیز و تشخیص آن نیست . تعالیم دون خوان را نمی توان در رده علت و معلول قرار داد . راهی برای پیش بینی اینکه او  قصد داشت چه بگوید و یا چه اتفاقی قرار بود بیافتد وجود نداشت . تحت چنین شرایطی عبارات نه ماهرانه و دقیق ، نه با قصد قبلی و نه حاصل خرد است ؛ بلکه عباراتی ذهنی است .

 

 س: در آثار شما موضوعاتی مطرح شده است که در نظر یک فرد غربی کاملا غیر قابل باور است . کسی که در این راه یک مبتدی است ، چگونه می تواند به صحت حقایق جداگانه ای که شما مطرح کرده اید پی برد؟

 

 ج: این کار ساده است فقط باید بجای بکار گرفتن عقل تمام جسم را بکار گرفت . هیچکس نمیتواند تنها از طریق عقل به دنیای دون خوان قدم بگذارد و یا مثل فردی بی تجربه باشد که بدنبال معرفتی ناپایدار و زود گذر است . دیگر اینکه در دنیای دون خوان هیچ چیز بطور صد در صد قابل اثبات نیست . تنها کاری که در این زمینه می توان انجام داد افزایش سطح انرژی و آگاهی به روشی ویژه است . به عبارت دیگر دون خوان پیرو آیینی است که هدف آن شکستن معیارهای زمانی ادراک برای درک ناشناخته است و به همین دلیل بود که او خود را کاوشگر بی نهایت می نامید . او می گفت بی نهایت مافوق ادراک روزمره ماست . هدف او شکستن این معیارها بود و چون شمنی خارق العاده بود ، بتدریج همین میل و آرزو را به ما انتقال داد. او ما را وا داشت تا قدم به فراسوی عقل گذاریم و مفهوم شکستن ادراک گذشته را عملا درک کنیم .

 

 س: شما گفته اید که ویژگی اصلی انسانها این است که گیرنده انرژی هستند و به حرکت پیوندگاه به عنوان امری ضروری برای درک مستقیم انرژی اشاره کرده اید . این مسئله چه فایده ای می تواند برای انسان قرن بیست و یکم داشته باشد و کسب این معارف چگونه به پیشرفت معنوی انسان کمک می کند؟

 

 ج: شمنهایی چون دون خوان عقیده دارند که تمام انسانها از این توانایی برخوردارند تا انرژی جاری در جهان را بطور مستقیم درک کنند. هنگامیکه یک شمن انسان را بصورت انرژی می بیند ، آن را بشکل توپ بزرگ و درخشانی می بیند که در داخل آن نقطه درخشان تری وجود دارد که به موازات استخوان کتف و به فاصله یک بازو در پشت سر قرار دارد . شمنها معتقدند که ادراک در این نقطه جمع می گردد . بدین معنی که انرژی جاری در جهان در این نقطه به اطلاعات حسی تبدیل می شود و این اطلاعات حسی وقف و صرف زندگی روزمره می شود . شمنها می گویند از کودکی به ما یاد داده اند تا ادراک کنیم . بنابر این ما بر اساس تفسیرهایی که به ما یاد داده اند ، ادراک می کنیم . ارزش عملی درک مستقیم انرژی جاری در جهان برای انسان قرن اول و یا بیست و یکم یکی است . درک مستقیم انرژی به انسان این امکان را می دهد تا قلمرو ادراکی خود را گسترش دهد . دون خوان می گفت که درک مستقیم شگفتی های جهان خارق العاده خواهد بود.

 

 س: شما اخیرا یک سری حرکات و مقررات بدنی به نام تنسگریتی را به مردم معرفی کرده اید . ممکن است در مورد هدف و فایده های معنوی این تمرینات توضیح دهید ؟

 

 ج: بر طبق تعالیم دون خوان شمنهایی که در مکزیک باستان زندگی می کردند ، متوجه شدند که انجام یک سری تمرینات خاص منجر به پیشرفت روحی و جسمی میشود . آنها نام این حرکات را پاس های جادویی گذاشتند . آنها با استفاده از این پاس های جادویی سطح آگاهی خود را افزایش دادند و به مرتبه ای از بصیرت رسیدند که قادر به اعجاز های غیر قابل توصیف شدند . این پاس های جادویی نسل در نسل فقط به شاگردان شمن گرایی تعلیم داده می شد و بسیار مخفیانه و همراه با مراسمی پیچیده بود . دون خوان نیز به همین روش این تمرینات را یاد گرفته بود و به همین طریق آنرا به شاگردان خود یاد داد . در حال حاضر تلاش ما بر این است تا پاس های جادویی را به هرکس که مشتاق آن است ، تعلیم دهیم . ما نام این تمرینات را تنسگریتی گذاشتیم و آنها را از حرکات مخصوص به هر شاگرد به حرکاتی جامع و متناسب با همه افراد تبدیل کردیم . تمرین تنسگریتی بطور جمعی یا فردی موجب سلامتی ، سرزندگی و احساس خوشی و شادابی می شود . دون خوان می گفت انجام این تمرینات موجب می شود تا انرژی لازم برای افزایش آگاهی را ذخیره کنیم و عوامل ادراکی خود را گسترش دهیم .

 

 س: کسانی که در سمینارهای شما شرکت می کنند علاوه بر سه سالک دیگر گروه تان با گروههای دیگری روبرو می شوند . گروههایی مانند چاکمولس، انرژی تراکرس ، المنتس ، بلو اسکات و غیره . آنها که هستند؟ آیا نسل جدیدی از جویندگانند که توسط شما رهبری می شوند ؟

 

 ج: این افراد کسانی هستند که دون خوان ماتوس از ما خواسته بود تا منتظرشان باشیم . او آمدن هر یک از آنها را مانند اجزای تشکیل دهنده یک تصویر پیشگویی کرده بود . با توجه به این مسئله که گروه دون خوان دیگر قابل تداوم نبود و با در نظر گرفتن وضعیت انرژی شاگردان دون خوان ماموریت گروه را از تداوم آن به پایان دادن به آن آنهم به بهترین نحو ممکن تبدیل کرد . ما در مقامی نیستیم که در تعالیم دون خوان (تغییری ) بوجود آوریم . همچنین دنبال مرید و یا عضو فعال برای گروه نیستیم . تنها کاری که می توانیم بکنیم سر فرود آوردن در برابر قصد است . این واقعیت که پاس های جادویی نسلها با بخل تمام دور از دسترس همگان قرار داشت و اینک در دسترس همگان قرار گرفته است ، گویای این نکته است که در حال حاضر هر کسی می تواند با انجام این تمرینات و بکار گیری طریقت جنگ جویان بطور غیر مستقیم در گروه روشن بینان جدید قرار گیرد.

 

 س: شما مکررا در سخنان و آثارتان از اصطلاح درنوردیدن و یا دریانوردی برای تشریح اعمال ساحران استفاده کرده اید . آیا قصد افراشتن پرچم این کشتی را دارید تا به سفرنهایی خود بروید ؟ آیا سلسله جنگ جویان تولتک با رفتن شما خاتمه می یابد؟

 

 ج: بله ، صحیح است . حلقه دون خوان با رفتن ما به پایان می رسد .

 

 س: سئوالی دارم که همیشه ذهن مرا به خود مشغول کرده است . آیا پیروی از اصول و طریقت جنگ جویان برای افراد متاهل نتیجه بخش خواهد بود؟

 

 ج: طریقت جنگجویان هر چیز و هرکس را شامل می شود . حتی همه اعضای یک خانواده میتوانند جنگ جویان بی نقصی باشند . مشکل در این حقیقت وحشتناک نهفته است که روابط فردی بر اساس داد و ستد احساسی است . زمانیکه سالک می خواهد آنچه را که یاد گرفته به مرحله عمل بگذارد روابط فرو می ریزد . در دنیای امروز ما داد و ستد احساسی بر محور طبیعی و صحیح نمی چرخد و ما تمام عمر خود را در انتظار گرفتن آنچه داده ایم بسر میبریم و به نظر دون خوان من سرمایه گذار سرسختی بودم . روش احساسی زندگی من به راحتی قابل توصیف بود من تنها میتوانستم همان قدر به دیگران بدهم که به من داده بودند .

 

 س: اگر کسی بر طبق معرفتی که شما در کتابهای تان عرضه کرده اید عمل کند ، امید و انتظار چه پیشرفتهایی را می تواند داشته باشد؟ توصیه شما به کسانی که میخواهند به طور فردی از تعالیم دون خوان پیروی کنند چیست؟

 

 ج: برای آنچه که فرد ممکن است بتنهایی کسب کند، حدی وجود ندارد . اگر قصد ، قصدی بدون نقص باشد. تعالیم دون خوان معنوی نیستند و من بارها این مطلب را تکرار کرده ام زیرا همیشه این سئوال در اذهان مردم وجود داشته است . معنویت با مقررات آهنین یک جنگجو جور در نمی آید . آنچه برای شمنی چون دون خوان اهمیت دارد ، عمل است . هنگامی که برای اولین بار با دون خوان ملاقات کردم بر این باور بودم که مردی عمل گرا هستم ؛ دانشمندی جامعه شناس و کاملا بی غرض و عمل گرا. او تمام ادعاهای مرا نابود کرد و از من چیزی ساخت که ملاحظه می کنید . من به عنوان یک انسان غربی ، نه معنوی بودم و نه عمل گرا و متوجه شدم که لغت معنویت را تنها در تضاد با جنبه های مادی دنیا بکار می بردم و اشتیاقم را برای دور شدن از دنیای مادی معنویت می نامیدم . من به این نتیجه رسیدم که حق با دون خوان بود . زمانیکه او از من خواست تا معنویت را تعریف کنم ، تازه فهمیدم که نمی دانستم در مورد چه چیزی صحبت می کنم . آنچه می گویم ممکن است گستاخانه بنظر برسد ، اما راه دیگری برای گفتن آن وجود ندارد . شمنی چون دون خوان خواستار رشد آگاهی است . بدین معنی که با تمام امکانات بشری خود جهان را درک کنیم و این مستلزم کاری بس عظیم و عزمی خلل ناپذیر است که به هیچ وجه معادل با معنویت غرب نیست.

 

 س: آیا حرفی برای گفتن به مردم آمریکای جنوبی و بخصوص شیلی دارید ؟ و علاوه بر  پاسخ به پرسشها اگر نکته ناگفته دیگری دارید ، بفرمائید .

 

 ج: حرف دیگری برای گفتن ندارم جز اینکه همه افراد بشر در یک سطح هستند . در آغاز شاگردی خود نزد دون خوان او به من فهماند که انسان عادی در چه جایگاهی قرار دارد ، آن وقتها من به عنوان یک فرد اهل آمریکای جنوبی تمام افکارم درگیر اصلاحات اجتماعی بود . روزی سئوال نسبتا گستاخانه ای از دون خوان کردم . پرسیدم  " چطور می توانی در برابر اوضاع اسف بار قبیله خود یعنی سرخپوستهای یاکی سونورا بی تفاوت باقی بمانی ؟ " . در آن زمان درصد عمده ای از جمعیت سرخپوست های یاکی از بیماری سل رنج می بردند و بخاطر اوضاع بد اقتصادی خود قادر به معالجه خود نبودند. دون خوان در جواب سئوالم پاسخ داد " بله این خیلی ناراحت کننده است ؛ اما اوضاع و احوال تو هم بسیار ناراحت کننده است و اگر فکر میکنی که نسبت به سرخپوستهای یاکی از شرایط بهتری برخورداری ، در اشتباهی " . بطور کلی بشر در وضعی هولناک و آشفته بسر می برد . وضعیت هیچکس بهتر از دیگری نیست . ما همه موجوداتی هستیم که باید روزی بمیرند و هیچ راه علاجی برایمان وجود ندارد مگر اینکه به این مسئله آگاه باشیم و این نکته دیگری از علمگرایی یک شمن است . آگاه بودن از مرگ ، آنها می گویند "وقتی که ما به این حقیقت آگاهی داشته باشیم ، همه چیز نظم و ارزشی متعالی پیدا می کند"



سه شنبه 22 دی 1388

 

  
آرش کماندار (اسطوره ی دفاع از مرز ها)ا
  
بر اساس متنی از بهرام بیضایی 
'

ایشان . مردان ، مردان ایران ، با دل خود ، با دل اندوه بار خود ، می گویند : ما اینک چه می توانیم ؟ که کمانهامان شکسته ، تیرهامان بی نشان خورده ، و بازوهامان سست است . و راست و چنین بود . زیرا ک ایشان از جنگ دراز آمده بودند . که جنگ درازشان سخت بود . که تیر انداز از تیر وکماندار از کمان پیدا نبود . و بی نشان مردها هزار هزار ، از سرزمینهای دور دور آمده بودند . از سرزمینی که کمان خوب دارد ، یا آنکه کمندهاش سخت تابیده . از آنجا که برش چهار گونه باد می وزد ، یا دشتی که درش پر آب ترین رود می رود . و چنین ، هر کس از هر جا آمده بودند . اما از ایشان – از مردان – هرگز به سرزمین خود باز نگشتند ، هیچ !

و دل ها پر اندوه که آسمان تاریک بود . که آسمان خود پیدا نبود . که خورشید گریخته بود . که ماه پنهان شده . که ابر میبارید . و جز آذرخشی چند ، و جز آذرخشی چند ، هیچ روشنی بر جنگ و مرد جنگ نبود . و چگونه از زمین سرخ گیاه سبز بروید . پس هیچ گاه سبز از زمین سرخ نرست . و درخت سبز زرد ، و گل سرخ سیاه شد . و هرمرد گیاهی توفان زده بود کش پاک ریشه خشکیده .

و آرش . آرش کماندار در اندیشه بود . زیرا که همیشه شکست بر یک گونه است . و کنون که سپاه ایران زمین هیچ انگیزه نداشن و غم هر مرد در دل او به سنگینی البرز بود .

سردار سپاه از کشواد ، پهلوان و کماندار بزرگ سپاه ، می خواهد که تیر بیندازد و مرز ایران را او با کمانش نشان دهد . کشواد فرمان نمی برد و می گوید : شکست را یک تن نخورده . همه باختیم . اما اگر من تیر بیندازم نفرین آن مراست . فردا آنها که در گرواند مینالند که تیر کشواد مارا به دشمن وا گذاشت .

سردار هرچه از کشواد می خواهد که تیر بیندازد ، کشواد قبول نمی کند . آرش که مرزبان بوده و کنون پیک سپاه است برای بردن پیامی به سپاه دشمن میرود . ولی پادشاه توران از آرش می خواهد که تیر بیندازد .  آرش قبول نمی کند و پادشاه توران او را تحدید میکند که اگر فرمان نگیرد ، همه ی ایرانیان را فردا خواهند کشت . آرش به سپاه ایران باز می گردد و با خشم سرداران سپاه روبرو می شود ، زیرا که گمان میبرند آرش از دشمن است و حتی بد تر سوگند خورده با دشمن . زیرا که شاه توران نامه داده بود که تیر را آرش بیندازد و اگر مویی از سر آرش کم شود رود خون به راه خواهد انداخت .  

پس آرش هر چه اسرار کرد بر بی گناهی خود ، آن را در سپاه ایران کس باور نکرد . به ناچار آرش قبول می کند . ولی هنگامی که آرش با کمانی سخت و تیری سخت تر به سوی البرز میرود کشواد را میبیند ، که آمده تا آرش را از تیر انداختن منصرف کند . اما آرش با استواری هرچه تمام تر از کشواد می گذرد و به سوی البرز میرود .

آرش خروشان سر در اندیشه های گران دارد و خود بر خود می ایستد و در وی مینگرد که باد در گیسوی هر دو به یک سان میوزد .

-          با من میا آرش . که تو مرا به خیش آلوده میکنی .

-          کجا بمانم ای آرش؟ تو تنها مرا داری . به کجا میتوانی گریخت ؟ که سپیده دم بخت سیاه را دیدم که بر سرتو نشست .

-          من سزاوار نبودم .

-          تو سزاوار بد تری . که تو را به رستگاری ات سرزنش می کنند .

آرش به خود میغرد و غرشش به خود که این چیست که در سر من میگردد ؟ این چیست که در بازوانم می دود ؟ این چیست که در رگ هایم می جوشد ؟ این نیرو چیست ؟؟؟ و نیک می اندیشد که آیا نا امیدی نیست ؟ که اگر همه ی گیهان بر من بخندد از این ننگین تر نیست ، که هستم .

البرز آن بلند پنهان شده در ابرها – ابرها را به کناری زد و در پای خود آرش را دید .

-          این کیست که به سوی من می آید و کمانی بلند و تیری با پر سیمرغ دارد ؟ آیا می توانی باز گردی ؟ تو به این پیکار چرا آمدی ؟ که اینجا دشت آهوان چمان بود و اکنون بر پشت هر پشته ی خاری خارپشتی خانه کرده .

و آرش از البرز بالا میرفت و ناله های خاک ، در زیر پای او .

آرش سایه ای را مینگرد در راه ایستاده ، با شکوه به بزرگی ده مرد استوار . و فریاد میکند : ای پدر چرا به من گریستن نیا موختی ؟

-          این منم که باید بگریم ای آرش . این منم .

آرش به درد : ای خداوند من ، آیا تو هم شنیدی ؟

و خداوند بی جواب .

-          آیا تو دیگر فرزندت را نمی شناسی ؟ این شگفت نیست ؟ زیرا اینک من نیز خود را نمی دانم .

و آرش با خدا حرف میزند که تنها خدا او را تنها نگزاشته است . و خدا به او میگوید : ای آرش این تیر را با دل خود بینداز . نه بازوی خود .

و به او میگوید که تیر را دور تر بیندازد . حتی دور تر از مرز .

و کوه بلند البرز به آرش می گوید : ای آرش ! ای آرش ، اگر تو بخواهی ، بادی بر می اندازم تا بر دشمنت فرو ریزد ، آذرخشی پدیدار می کنم که بسوزد راست خاکستر . تو به سوی بلند ترین بلندی ها می روی که پهنه ی گردونه رانان آسمان است . و جز ایشان به ان نرسیده .

و آرش که در مردی تمام بود ، هیچ نمی گفت و راه می سپرد . و او آرش فرزند زمین پر اندوه ، به بالاترین بلندیها رسید .

-          مادرم زمین ، این تیر آرش است . که آرش مرد رمه دار بود و مهر به او دلی آتشین داده بود . که او تا بود هرگز کسی را نیازرد . آرش کیست ؟ که این سحر گاه بی نام بود و اینک چشم گیهان به سوی اوست . آرش منم که میشناختی : مرد پارسایی و پرهیز که او را هرگز به جز مهر نفرمودند و او کینه را نمیدانست . من از خاک جدا شدم و خاک از من جدا نشده .

انک آرش برهنه شده و کمان میکشد . به سوی بیسوی بی کرانه . آرش – فرزند زمین زه را با نیروی دل کشید و آذرخش تند پدید آمد . کمانش خم شد و باز خم تر و باز خمیده تر از هر .

البرز می گوید : من چگونه توانستم او را بر دوش خود نگاه دارم و زبان او شعله های آتش بود و خروش از گیهانیان برخاست ، چه بر بلند ترین بلندی ها دیگر آرش نبود . و تیر او بر دور ترین دوری ها میرفت و ابر ها را خروشی چند ، غریوی چند . و خورشید پنهان و آسمان ناپدید . و مردان نعره هاشان سهمگین که : آرش باز خواهد گشت ، آرش باز خواهد گشت !!!

و تیرش که از نیزه ای بلند ، بلند تر بود سه روز و سه شب بر زمین و آسمان پرواز کرد که او تیر را با دل خود انداخته بود و نه بازوی خود .

خورشید به آسمان و زمین روشنی می بخشد ، و در سپیده دمان زیباست . ابرها باران را به نرمی می بارند . دشت ها سبزند . گزندی نیست . شادی هست ، دیگران راست . آنک البرز ؛ بلند است و سربه آسمان می ساید . و ما در پای البرز به پا ایستاده ایم ، و در برابرمان دشمنانی از خون ما ؛ با لبخند زشت . و من مردمی را می شناسم که هنوز می گویند ؛ آرش باز خواهد گشت .    

           

یکشنبه 6 دی 1388
 

مولانا و پست مدرنیسم 

گفتگوی سعید حقیقی با دکتر محمد ضیمران


http://metimetal.persiangig.com/image/me/semazen.jpg


به نظر شما بن بست های عقل مدرن و درمجموع آن چه پست مدرن ها در رابطه به مدرنیته ادعا می کنند چه است؟ قبلاً خدمت شما عرض کنم که مدرنیته یک جریان بسیار بسیار گسترده و وسیع است که در واقع نمی شود آن را به چند مشخصه خلاصه کرد.
اما در عین حال مدرنیته باتمام جامعیتی که داشته در حقیقت یک سلسله تنگنا ها و محدودیت هایی را به دنبال آورده که باعث شده که یک حرکت تازه ای به نام حرکت پست مدرن ( در به اصطلاح جهان غرب و بعد درجا های دیگر) مورد بررسی قرار گیرد. و به اصطلاح آثار متعددی در زمینه خصوصیات و ویژگی های پست مد رن به چاپ برسد که در حقیقت من می توانم این مشخصه ها را که به عنوان محدودیت در مدرنیته مطرح بوده این طور خلاصه کنم:

 
به طور کلی مدرنیته پیام آور به اصطلاح وضعیتی است که بشر و به طور کلی انسان دراول شخص
مفرد محوریت و موضوعیت پیدا می کند و بنا بر این همه چیز براساس این محور و کانون مورد
تجزیه و تحلیل قرار می گیرد. و یکی از محدودیت های که پست مدرن ها به مدرنیته به اصطلاح
منسوب می کنند همین محدویتی است که همه ی عالم از منظر «من» مورد بررسی قرار بگیرد.
 
دوم این که در جریان به اصطلاح حاکم شدن فلسفه مدرن فرم جانشین محتوا می شود و محتوا به کلی کنار می رود و باز این یکی از مفاهیم و مقولاتی است که محدودیت های زیادی را به دنبال دارد.

 از طرف دیگر مدرنیته مبتنی بر یک سلسله مراتب ارزشی است که از انسان شروع می شود و
هرقدر از محوریت انسان دورشود ارزش آن کاهش پیدا می کند. که پست مدرن ها این را به عنوان
یک نقیصه عمده قلمداد می کنند.

 از طرف دیگر مدرنیته همیشه به پیامد ها و نتایج می پردازد و آن را ملاک ارزیابی قرار می دهد.
ولکن تفکر پست مدرن فرایند ها را به عنوان جریانات مهم قلمداد می کند و بنابرین این هم یکی از
نقایصی است که برای مدرنیته در نظر گرفته اند.

 از طرف دیگر مدرنیته همواره بر حضور و فراپیشی امور تاکید می کند در حالی که در فلسفه پست
مدرن «بیاب» به عنوان یک محور نا اندیشیده مد نظرقرار می گیرد و از خصوصیات دیگری که
مهم است کانونی بودن مدرنیته است که در فلسفه پست مدرن پراگندگی، افشانش و به طور کلی
محور زدایی اساس فکر است.

بنابراین یکی از هدف ها و آماج های انتقاد مدرنیته، سنت بوده که در حقیقت در تفکر پست مدرن
سنت مجدداً مورد ارزیابی قرارمی گیرد و اهمیت اش در شکل گیری فرایند های حضور و جریانات
اکنونی مدنظر قرار داده می شود که مدرنیته همیشه به اصطلاح آن را به عنوان یک ضد ارزش
قلمداد می کرده است.

بنابراین فرادهش سنت برای نخستین بار در تفکر پست مدرن از اهمیت برخوردار می شود. شاید هم توجه پست مدرن ها به چهره های برجسته یی چون مولانا بر همین محور متکی باشد.

 ولی با توجه به اشاراتی که شما داشتید چه وجوه اشتراکی میان دیدگاه ها و اندیشه های مولانا با دیدگاه ها و اندیشه های پست مدرن می توانند وجود داشته باشند، به یک معنای دیگر می خواهم نظر شما را در مورد عقلانیتی که مولانا مطرح می کند و عقلانیتی که پست مدرنیته مطرح می کند بدانم؟

 عقلانیتی که متفکرین مدرن مطرح کردند بیشتر عقلانیت ابزاری است که محدود می شود به رابطه ای در واقع بین وسیله و هدف و حال آن که در عقلانیت پست مدرن این محدودیت وجود ندارد.

 تفکر مولانا هم در حقیقت از حیطه عقل ابزاری فراتر می رود و بنابر این ساحت های گوناگون
عقلیت وبه خصوص عقل متافزیکی بسیارحایز اهمیت می شود و شاید به این علت است که متفکرین پست مدرن توجه ویژه کردند به اندیشه های مولانا و به خصوص مفهومی که مولانا در اشعار خودش راجع به عقل و به طور کلی عقلیت مد نظر قرار می دهد. و به تعبیر دیگر در فلسفه مدرن عقلیت جزوی ملاک است و حال آن که در نگاه پست مدرن وهمین طور نگاه مولانا عقلیتی وسیع ترازعقل جزوی ملاک است.

 
عقل جزوی به اموری که کاملا در زمینه مسایل روزمره وجود دارند، توجه می کند و ازساحت های
به اصطلاح فرا زمینی غافل می شود، در حالی که عقلیتی که مولانا مدنظر داشته عقلیتی است که درحقیقت معطوف است به ساحت های وسیع تری که عشق و به طورکلی مفاهیمی از این دست را در بر می گیرد و حال آن که در عقلیت مدرن این مفاهیم کاملاً کنار می روند.

 دراندیشه مولانا مفاهیمی چون تکثر گرایی و نوع دوستی یا بشر دوستی، انتقاد از قدرت هم به نحوی مطرح شده این مفاهیم با مفاهیمی که پست مدرن ها و به خصوص در جهان امروز مطرح است  چقدر باهم نزدیکی می توانند داشته باشند، آیا این تلفیق واقعاً یک تلفیق واقعی است یا این که انسان امروز به نحوی با توجه به هرمونتیک مدرن از مولانا یک برداشت خود را ارائه می کند.

 سوال بسیار جالبی است و من باید عرض کنم که در واقع تفکر مدرن بر محور به اصطلاح گرایش
مونستیک یا گرایش یکتا محورو وحدت گرا تکیه دارد و حال آن که اندیشه های پست مدرن بیشتر
کثرت گرا و چند گانه است . بنابرین در اندیشه های مولانا هم اشاره به کثرت، اشاره به تنوع، اشاره به گستردگی به وفور دیده می شوند. حالا آیا چه مناسبتی بین کثرت گرای پست مدرن و اندیشه های مولانا وجود دارد این در حقیقت یک نگاه هرمونوتیک است به قول خود شما به مولانا.

 

بنابرین هر عصری انسان ها مسایل را از دیدگاه عصر خود شان مد نظر قرار می دهند و هیچ
اشکالی هم ندارد که من انسان به اصطلاح امروزی مولانا را برحسب معیارهای حاکم بر روح زمانه
خودم تعبیر کنم و هیچ کس هم نمی تواند تحلیل مطلقی از اندیشه ها عرضه کند.

 بنابر این انسان به ضرورت محدودیت و کران مندی ذهن خودش همیشه در زمان قرار می گیرد و
بنابر این هرمونیک وسیله ی است که او را مرتبط می کند با معنا ها. انسان امروزی هم مولانا را از
همین دریچه خودش نگاه می کند که یکی از ویژگی های پست مدرن کثرت گرایی است که در اشعار مولانا هم به نوعی به آن اشاره شده، اما باید به اصطلاح روح زمانه را هم در این جادر نظر گرفت.

 انسان امروز، انسان قرن بیست و یک مشکلات خود را دارد و تلاش دارد برای این مشکلات راه
حل های را جستجو کند، به همین دلیل توجه به عرفان و توجه به مولانا در اشکال مختلف از راه برد های پنداشته می شوند که انسان امروز را به حل آنچه که به عنوان چالش و مشکل در برابرش
قراردارد، کمک می کنند. عمده ترین چالش ها و مشکلات انسان امروز چه می توانند باشند که پاسخ آن را از مولانا دریافت کنند؟

 عصر جدید به دنبال خودش ضمن راحتی ها و دست آورد های که داشته مشکلات خاص خودش را
هم دارد و بنابراین آن چیزی که در حقیقت در دنیای مدرن مبنا بوده است، نوعی به اصطلاح ماشین گرایی و میکانیزه شدن همه ی هستی است و بنابر این چنین وضعیتی که درحقیقت کمبره ی تکنولوژی و علم انسان قرار می گیرد.

 بنابر این بایستی که دنبال راه های باشد که معضلاتی را که ناشی از چنین وضعیتی است با آن ها رو به رو شود و بنابر این آن خشونتی که از حاکمیت علم و تکنولوژی ناشی می شود معمولاً به وسایلی در فرادهش فرهنگ وسنت وجود دارد و از جمله عرفان و به خصوص در قلمرو فرهنگ های خاور میانه یی که ممکن است راه های را برای ملموس کردن و تلطیف دادن شرایط و معضلات او فراهم کند و بنابر این شاید یکی ازعلل گرایش به عرفان هم درعصر حاضر همین مسأله باشد.

 امروز در افغانستان نیز بحث های پست مدرن به انواع مختلف مطرح می شود، از جمله در ادبیات و در زمینه های علوم اجتماعی، سیاست و جامعه مدنی . می خواستم از شما بپرسم که آیا ما می توانیم بگوییم که در وضعیت پست مدرن قرارداریم و آیا تیوری های پست مدرن می توانند برای ما کار ساز باشند، به خصوص در شرایطی چون شرایط افغانستان.

 
بدیهی است نظربه این که مجموعه فرادهش سنت و مدرنیته یک جا در یک فرهنگی مثل فرهنگ
افغانستان و فرهنگ ایران و به طور کلی فرهنگ های خارو میانه و جود دارد به هر حال نمی شود
که ما مطلق مدرنیته را مبنی قرار دهیم و بنابر این فرهنگ پست مدرن این امکان را برای ما فراهم
می کند که بتوانم از پدیده های که پیش روی ما در حقیقت اتفاق می افتد و به طور کلی روزمره با آن ها مواجه هستیم، ابزاری برای تحلیل آن ها داشته باشیم. به عقیده من فرهنگ پست مدرن چنین امکانی را فراهم می کند.

 اما اگر مثلاً بگویم که ما در عصر پست مدرن قرار گرفتیم شاید ایراداتی را بر چنین برداشتی وارد
کنند، به چه دلیل؟ به دلیل این که خیلی ها معتقد اند که پست مدرن را نباید به یک دوران تاریخی
اطلاق کرد، بلکه پست مدرنیته به طور کلی یک گرایش است، یک نگاه است، یک مقوله ی است که ما را مجهز می کند که بتوانیم محدودیت ها و در واقع دشواری های مدرنیته را ارزیابی کنیم و با
یک نگاه انتقادی با مدرنیته رو به رو شویم .

 بنابر این به عقیده من پست مدرنیته می شود بگوییم که یک وضعیت فرهنگی است، می شود گفت یک جنبش هنری- فلسفی- علمی است، می شود گفت که یک نوع نگاه سیاسی است به مسایل روزمره.

 
و بنابراین نباید آن را محدود کرد به مفهوم تاریخی قضایا، که بگوییم حالا در عصر پست مدرن قرار
گرفتیم. بنابر این باید متوجه بود که درواقع نگاه پست مدرن یک افق تازه ی است برای نگاه به
فرهنگ، فلسفه، تاریخ، گذشته و به طور کلی شرایط سیاسی اجتماعی که پیش روی ماست و به همین دلیل به تعبیری من پست مدرنیته را یک نوع مقوله روایی یا یک نوع گفتمان می شناسم پیش از این
که یک برهه تاریخی بدانم، بنابر این آن را باید یک گرایش تعبیرکرد.

 
http://aryanisme.persiangig.com/Samae%20(31).jpg
   1      2      3      4    >>